باران عین دم اسب می بارد. برف پاک کن ماشین تند و تند کار می کند. کمی بیشتر گاز می دهم تا زودتر به مقصد برسم. گمانم اگر همینطور ادامه پیدا کند سیل بیاید. قورباغه یکباره جلو می پرد. از ترس لغزیدن ماشین نمی توانم ترمز کنم. سعی می کنم کمی فرمان را منحرف کنم. بی فایده است. قورباغه درست زیر لاستیک ماشین قرار می گیرد. برای اینکه همسفرانم متوجه احساسم نشوند بی تفاوت به راهم ادامه می دهم. اما حالا دائم به یک چیز فکر می کنم:
«من هم به جمع جنایتکاران تاریخ پیوسته ام.»

blog comments powered by Disqus